X
تبلیغات
❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤
سلام عزیزمممممممممم

بیا فشن چت خیلی عالیه  ...

روی بنر زیر کلیک کن و بیا ...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 13:7  توسط Hossein  | 

تصاويري عاشقانه براي ارسال به عشقتان
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 15:20  توسط Hossein  | 

 الو؟

 منزل خداست؟
                                  

 این منم مزاحمی که آشناست
                             

 هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
                           

 ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
                               

 شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
                     

 به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
                                                    

 الو ....
                               

 دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
                     

 خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
                             

 چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر
                    

 صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
                            

 اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
                          

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
                          

 پناهگاه  این دل شکسته خانه ی شماست
                            

 الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
                         

  دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:19  توسط Hossein  | 

حتما بخونید...
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریمشش ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:55  توسط Hossein  | 

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد می زد ، صورتش از خشم گلگون شده بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود .

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند .

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد برای اینکه بیخود های و هوی می کرد .

و با آن همه شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد .

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی غمگین بود تساوی را چنین نوشت : یک اگر با یک برابر بود

از میان جمع شاگردان یکی برخاست ، همیشه یک نفر باید بر خیزد ... به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است . نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او پوزخندی زد و گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به

دامن داشت بالا بود ، آنکه قلبی پاک و فاقد زر داشت پایین بود .

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چرده که می نالید پایین بود ؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد .

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا چه کسی زیر ضربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسید : یک با یک برابر نیست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 22:58  توسط Hossein  | 

؟
؟
؟
؟
؟
؟
دیدم بی کاری، اینا رو دادم براشون سوال پیدا کنی

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

حیف نون می ره تماشای رقص باله از اول تا آخرش خواب بوده. بعد ازش می پرسن چه طور بود؟ میگه آدمای خیلی خوبی بودن. دیدن من خوابم، رو نوک انگشت راه می رفتن!

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!!!

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت.
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

مادر به پسرش: هیچ خجالت نکشیدی این همه کیک رو تنهایی خوردی، اصلاً هیچ به فکر خواهرت بودی؟
پسر بچه: آره مامان همه اش به فکرش بودم، که نکنه یک دفعه وسط خوردن کیک سر برسه!

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

چند تا توله سگ برای باباشون تولد می گیرن روی کیک می نویسن: پدرسگ!
تولدت مبارک!

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

یک روز سه زن که سر یک چیز پیش پا افتاده دعوایشان شده بود در کلانتری
با صدای بلند داد و بیداد راه انداخته بودند. طوری که کم مانده بود
شیشه ها ترک بردارند. ظاهرا قصد ساکت شدن هم نداشتند. اما وقتی مامور
 پلیس به آنها گفت که اول کسی که بزرگ تر از دو نفر دیگر است، حرفش را
بزند، همه آنها ساکت شدند!

احتمالا این آقای پلیس زرنگ لطیفه بعدی را که برای شما می گوییم شنیده بود.

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند.
 وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر  یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند.
خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من  رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

خدا به 3 طریق به دعا جواب میده

میگه آری

و اونچه می خوای بهت میده

میگه نه

و چیز بهتری بهت میده

میگه صبر کن

وبهترین رو بهت میده.

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

زندگی زنگ تفریح کوتاهیست! آماده باش که زنگ بعد حساب داریم!

واسه تو میخک و واسه بقیه رز میارم تو رو هر وقت می بینم یه جورایی بز میارم

توو قرار با خوشکلا سیب بهشون هدیه می دم واسه تو که میمونی یه عالمه موز میارم!!!

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

بیچاره مردا : وقتی بدنیا میان همه حال مامانشونو میپرسن

وقتی ازدواج میکنن همه میگن چه عروس قشنگی

وقتی میمیرن همه میگن بیچاره زنش

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

عزیز دلم اگه تمومه تمومه تمومه دنیا جمع بشن بخوان تورو از من بگیرن

میگم چرا شما زحمت کشیدین!!!

خودم می آوردمش !

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

هر وقت دلت واسم تنگ شد متن زیر رو بخون

.

.

.

ای کلک چه زود دلت برم تنگ شد.

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را

هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را

.

.

هیجان زده نشو پشت خاور نوشته بود

❤❤❤دیارعاشقان❤❤❤

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:38  توسط Hossein  | 

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دوخط موازی چشمشان به هم افتاد .

و در همان یک نگاه قلبشان تپید .

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :

ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .

و خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند …

از صحراهای سوزان …

از کوهای بلند …

از دره های عمیق …

از دریاها …

از شهرهای شلوغ …

سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید.

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم … جمع نقیضین محال است .

و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید .

نه در دنیای واقعیات .

آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .

« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .

خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟

خط اولی گفت : این که به هم برسیم .

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .

خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .

خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.

توروخدا نظر بدین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 11:59  توسط Hossein  | 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”

نظر یادت نره . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:51  توسط Hossein  | 

من اگر اشکي در چشمانت بودم گريه مي کردم وبر روي صورتت جاري فرود مي آمدم و به گونه هايت آنقدر جاري مي شدم وبوسه مي زدم تا همانجا جان مي سپردم اما اگر تو قطره ي اشکي در چشمان من بودي هيچ وقت گريه نمي کردم تا تو را از دست ندهم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:45  توسط Hossein  | 

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه…
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از
راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

چقدر راننده اسکول بوده...نه؟؟؟نظرتو بگو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:41  توسط Hossein  | 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي

 دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .

 بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ

 وقت نبودي . ديگه دوستدارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست

 بشه تو دلشو ميشكوني كه: انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ......

 اينطوريه كه دل همه آدماميشکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:34  توسط Hossein  | 

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار

 ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه

 ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک

 ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

 پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي

 سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا

 گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي مي

 زاشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:23  توسط Hossein  | 

پیرمرد و دسته گل

پیرمردی لاغر ورنجوربا دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته

 بود.دختری جوان روبروی او چشم از گل ها برنمی داشت .وقتی به

 ایستگاه رسیدند دسته گل را به دختر داد و گفت:میدانم از این گل ها

 خوشت امده به زنم میگویم که آنها را به تو دادم گمان میکنم خوشحال

 شود.دختر جوان دسته گل را گرفت وپیر مرد را نگاه کرد که از پله های

 اتوبوس پایین میرفت و وارد قبرستان کوچک شهر شد...

جالب بود؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 22:28  توسط Hossein  | 

سوال سخت؟؟؟

اگه دونفر لب پرتگاه باشن و فقط بتونی یکیو نجات بدی

کدمو نجات میدادی؟

اونی که دوست داره یا اونی که دوسش داری؟

یکیو که نجات بدی دومی سقوط میکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 11:8  توسط Hossein  | 

سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه

قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و

حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید

برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به

چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش

داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس .... تمام

روزهایی که تنها بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 23:40  توسط Hossein  | 

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل

 کجايی؟ فقط ميگه:توی قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار

 مي کنی؟ فقطدميگه: باعث می شی  قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه

 چرا دورهستی؟ فقط ميگه:هميشه با منی. عشق نميپرسه دوستم داری؟ فقط ميگه:

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 23:27  توسط Hossein  | 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ

من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس

ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

 عکس   عکس های جدید عاشقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 23:18  توسط Hossein  | 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم 
 عکس   عکس های جدید عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:17  توسط Hossein  |